
پارک رفتن هایمان شروع شده و هم مامان و هم نوژا لذت بسیار میبرند...
هر چند ترافیک کارهای مامان خیلی خیلی زیاد شده ولی با نوژا این همه مشغله وخستگی از یادمان میرود ...

/>

تو دستشویی دارم نظافتش میکنم دستشو زیر شیر آب میگیره و یکباره تمام هیکل مبارک خودش و مادر آبکشی میشود !!
ناخودآگاه داد میکشم و عصبانی میشوم !!!!( که الان فوق العاده پشیمانم )
موقع در آمدن از دستشویی از حرص در را به هم میکوبم!!!) و چه کار احمقانه ای !
نوژا : یوااااااش در شکست !!!!!!!
مثل من چای میریزی !؟

هر وقت من و رامین طرح تعویض مسواک داریم واسه تقویت سلولهای مغزی و جلوگیری از آلزایمر طیف رنگی قبلی مون رو با هم عوض میکنیم تا موقع برداشتن مسواک یه کم مخمون هنگ بنماید !!!!
در دستشویی بازه و مامان وحیده مسواک میزنه نوژا که عاشق پروسه مسواک زنی ماست ...
مسواک بابا یی رو میزنی !
آب دهنشو چند وقتی که جمع میکنه رو لباش و باهاش بازی میکنه و از اون جایی که سعی میکنم به روی خودم نیارم که حساس و ادامه دار نشه !!!!!
آب دهنشو نتونسته کنترل کنه ریخته کف دستش ...
اومده میگه : چی کارش کنم !؟ ماما ن تو میخوریش ؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این روزها تو ماشین آهنگ عاشقم من و گل گلدون به درازیی مسیر هرچه باشد گوش میدهیم!
و جالب اینکه بعد آهنگ عاشقم من یه آهنگی هست که میگه : دوست دارم دوست دارم قدر تموم ...
نوژا : آهنگ دوست دارمو دوس ندارم !
و دیوونه ام میکنه وقتی ته آهنگ ها رو کله ضرب میگیره و تکرار میکنه !
مشغول حاضر شدنم و طبق معمول دیر هم کردیم و موضوع مهم اینکه ... قراره دنبال مامان مرضی هم بریم
موهای کله مادر وحیده هم به هیچ صراطی حالتپذیری ندارد که ندارد
نوژای حاضرشده هم با کادوی در دست میره و میاد و دقیقا جمله بابا رامین را در مواقع دیر کردگی مهمانی رفتن می تکرارد
( لازم به ذکر است بابا رامین منزل تشریف ندارند و اینجا نوژا ست که دستپاچگی اینجانب رابیشتر میکند ) !
نوژا :...................بیریم ؟؟
مامان با لحن یه کم پراسترس و عصبانی و دستپاچه و ... : نه ! برو سی دی نگاه کن تا من حاضرشم !!!!
( درون دستگاه مربوطه برای سرگرم شدن نوژا ...فیلمهای قدیمی نوژا را گذاشتم که مشغول باشد و من مادر حاضر بشوم ...)
نوژا : در حالی که از جلوی در دستشویی دور میشود و با چشمان نازک شده و پر از اعتراض و آغشته به غر زیر لب زمزمه میکند .... سی دی نیست نوژاس !!!!!!!!!
نوشته شده توسط وحیده و رامین در چهارشنبه 16 فروردین1391 ساعت 5:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
علاوه بر اینکه کلی عید دینی رفتیم و کلی مهمون داشتیم :
امسال نوژا از این دید و بازدید ها خیلی زیاد لذت برد و روابط اجتماعی قوی خودش رو به همه ثابت کرد تا جایی که وقتی مهمون میومد قبل ما جلوی در میرفت و به مهمون ها که از پله ها بالا میومدن میگفت بفرمایید ... وموقع بدرقه مهمونها عیدتون مبارک و خوش آمدید ...
عشوه و ناز واسه بابا رامین قبل اومدن مهمونها

و تو این دید و بازدید ها به آدم ثابت میشه هر چقدر هم که بخواهی زندگی خودت رو بکنی و به کار کسی کار نداشته باشی ! مردم به همه کارت کار دارن و اونقدر تو مسایل ریز زندگیت دقیق میشن که تازه میفهمی چقدر زندگی منحصر بفردی داری که کوچکترین و بی ارزش ترین عیب تو و زندگی تو ؛ مردم رو به تعجب وامیداره ! و باز هم خدا رو شکر که این افراد کم خرد با بازگو کردن این مسایل کوچک به تو و همسرت و دختر دردانه ات می آموزند که زندگی تان بینظیر است پس به داشتنش ببالید ...باشد که تا ابد در اوج باشیم ....
نمایشگاه بازی و اسباب بازی رفتیم http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1564560 که توی سرای سعد السلطنه قزوین برگزار شد و گذشته از بعد تاریخی مکان برگزاری , نمایشگاه واسه بچه ها چندان بار مثبتی نداشت !

یه کانون نقاشی بود که نوژا توش شرکت کرد ...

و نقاشی نوژا روی دیوار بنای تاریخی سرای سعد السلطنه به تاریخ پیوست


و از نمایشگاه اسباب بازی یه سرویس چای خوری چینی به یاد بچه گی های خودم واسش خریدیم که دیگه دست به سرویس مامان وحیده نزنه و فوق العاده مورد استقبال واقع شد ...


آتیلا جونم تولدت مبارک ... و دوست همسن خودم شیدخت جون


این تل موشی هم مال نوژا است که هر وقت مهمون کوچولو داشته باشیم روی سر نی نی ها میزاریم و با اون عکس یادگاری میاندازیم ...
مهرسا کوچولوی خوشگل 3 ماهه

نوشته شده توسط وحیده و رامین در دوشنبه 14 فروردین1391 ساعت 6:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوژا: پسته میخوای ؟
مامان : آره میخوام !...
نوژا : ندارم که !!!
مامان : خوب برو از سعید آقا بخر ... ( سعیدآقا پسر سوپر مارکت خیابونمونه که ازش خرید روزانه میکنیم )
نوژا : آره ؟؟؟؟؟؟؟؟
مامان: در حالی که از ضعف و غش و لبخندی که مجبوره واسه اینکه بازی ادامه پیدا کنه مخفی اش کنه بعد خارج شدن نوژا از اتاق به لباساش چنگ میزنه و خود زنی میکنه تا هیجانات ناشی از عشق مادرانه فرو کش کنه
نوژا : بخواب الان میارم !!! ( جمله ای که نیمه شب در جواب درخواست آب به نوژا میگم تا از تخت پایین نیاد که واسش آب بیارم )
مثلا چون سعیدآقا دوره ! میره تو آشپزخونه و یه کمی هم طول میکشه که مثلامسافت طولانی بوده !
مثلا تو مشتش پسته میاره و واسم پوست میکنه و مغزشو میزاره دهنم و من شروع به جویدن میکنم !
مامان : دوباره میخوام !
نوژا : مستقیم تو چشمام نگاه میکنه و خیلی مهربون چشماشو نازک میکنه و گردنش رو متمایل به چپ کرده و ابرو هاشو بالا میکشه و
میگه : کم بخور دلت درد میگیره ................................................
جیغ بکشم ؟ بزنمش ؟ بخورمش ؟ گازش بزنم ؟ آخه چی کار کنم این عشق و هیجان تخلیه بشه ؟؟؟؟؟؟
(الان که مینویسم دارم از هیجان و دوست داشتن و عشق رو کیبورد میکوبم )
نوشته شده توسط وحیده و رامین در سه شنبه 8 فروردین1391 ساعت 5:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در لحظه مواجه شدن با صحنه ؛ ژل موی سر مالیده شده به تمام لپ و موی سرش میگم : وای تمام سر و صورتت ژلی شده که ....!!!؟؟؟؟×:×:
نگاه با لبخند و رضایت مندی میکنه و میگه : خوشگل شدم خب ...
کلا حرف که میزنه ضعف میکنیم ...
ضعف کردم واسه ادا و اوصولش موقع حرف زدن ...
میدوم طرفش و شروع میکنم به گاز زدن بدنش ..........................
میگه : نکن لباسم پاره میشه !!
تو حرف زدنش یه قلدری و نق غلیظ داره که تهش به تحکم و اجبار میرسه ...
که گاهی باعث خجات زدگی مادر و پدر گرام میشه !!!!
و همچنین در دستور زبان نوژا جملات امری این گونه ساخته میشود :
اسم + فعل امری + دیگه
بغلش میکنم و صورتم رو به صورتش واسه نوازش میمالم ...
میگه : رژم پاک میشه !!!!!!
پ.ن : گاهی واسش labello میزنم که لباش ترک نخوره تو سرما !
ماهی ها ی سفره هفت سین رو شبها تو تراس میزاریم و صبح ها گاهی یادمون میره داخل بیاریم
پشت پنجره که رفته ؛ چند باری یادآوری کرده و اونها رو داخل آوردیم و از نوژا تشکر کردیم و گفتیم اگه آفتاب میوفتاد روشون بیحال میشدن ...
نشسته جلوی تنگ ماهی ها و بهشون میگه : نجاتتون دادم ! در حالی که انگشت اشارشو بالا گرفته و تکون میده و سرش هم به صورت کاملا تاکیدی تکون داده میشه ....
نوشته شده توسط وحیده و رامین در یکشنبه 6 فروردین1391 ساعت 12:46 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
اونقدر خسته و بی رمقم که نمیتونم از روی تخت کنده بشم...
و نوژا هم که به ندرت منو این حالتی میبینه اصرار داره که بلند بشم !
میگم : مامان خیلی خستم یه ذره اگه بخوابم خوب میشم ...
چشمامو روی هم میزارم ..............
فکرشو بکن روی کتف های خسته ات دوتا دست کوچولو حرکت کنه و ماساژت بده ...
اونقدر اون لحظه غیر قابل وصف و دنباله داره که نمیشه لطافت و نرمی اون رو مثل شیرین ترین رویاها به تصویر کشید ...
ای خدا !!!! اگه یه چیز تو دنیا معجزه اصیل و ناب تو باشه اووووووون وجود این فرشته های پاک و معصوم و دوست داشتنی و بینظیر ... تو ی زندگی همه پدر و مادر هاست ....
نوشته شده توسط وحیده و رامین در پنجشنبه 3 فروردین1391 ساعت 1:44 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
مشغول لباس پوشوندن به نوژا هستم و کلی هم مثل همیشه دیر کردیم واسه تولد آتیلا جون !
رامین وارد اتاق میشه و چون از ریخت و پاش من و نوژا جا واسه نشستن نیست ناچار رو صندلی نوژا میشینه ....
نوژا در حالی که تند تند دست و پاشو واسه پوشوندن لباس بالا پایین میبرم رو به رامین : میشکنه ها اااااااا !!!!!!!
به هر قیمتی حاضره ته مونده غذاشو یا خوردنی هایی که دیگه میل نداره تو سطل آشغال بریزیم اما بابا رامین نخوره !!!!
عصرونه لوبیا میخوریم از کاسه دومش چند قاشق مونده ....
میگم : نوژا نمیخوری بدم بابا رامین ؟
نوژا : خودش داره که !!!!!!!!
برعکس مامان وحیده که جین پوش و کتونی پوش بوده و هست ...
نوژا عشق لباس عروس و دامن و زیور آلات و ادوات غلیظ دخترونه است ...
تا جایی که تو عروسی خاله فاطی دستشو میکشید به لباس عروس یه دختر هم سن و سال خودش و لمسش میکرد اونم با چه حسرتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه لباس زرد داره روش گیپور توریه ...
هر وقت میخوایم بریم عروسی باید اونو بپوشه چون شبیه لباس عروسه !
تو فیس بوک این عکس رو دیدم دلم واسه اون 9ماه تکرار نشدنی بینظیر که اگه شرایط اجازه میداد 10000 بار دیگم تجربه اش میکردم تنگ شد ...

نوشته شده توسط وحیده و رامین در جمعه 26 اسفند1390 ساعت 0:20 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
تولد 2 سالگی ات مبارک ...





و مانی متولد 19 اسفند تولدت مبارک


حالا که کتابهای می می نی رو یک بیت در میون برامون میخونی و یه جاهایی که کم میاری از خودت معنی اون بیت رو میسازی ...
اینکه میتونی بعد از خوندن یه کتاب اون کتاب رو برامون تعریف یا تحلیل کنی یا یک خط در میون شعرش رو با ما بخونی ...
حالا که تمام پدیده ها ی روی زمین و آسمون رو حتی با تجزیه و تحلیل بعضی هاشون میشناسی
و حالا که از یک تا ده انگلیسی و فارسی رو میشمری ( البته 8 رو در هر دو زبان جامیندازی )
حالا که در محیط اطرافت اشکال پنهان شده یا شماتیک رو که ما کشف نکردیم کشف میکنی و توجه ما رو بهش جلب میکنی
حالا که وقت وارد شدن به مغازه ها و یا محیط های غریبه مثل آمهای بزرگ سلام میکنی و بعد خدمات گیری مرسی میگی و موقع خدا حافظی خدا حافظ میگی
حالا که به خاطر خطا ها و کارهای اشتباهت ببخشید میگی و یا وقتی چهره عبوس و ناراحت من رو میبینی میبوسیم و نوازشم میکنی و میپرسی : عصبانی نیستی ؟؟؟؟
حالا که تمام ماشین آلات ساختمون سازی و پروسه بتن ریزی و قالب بندی رو میشناسی و میدونی (:و از چند کیلومتری ماشین میکسر بتن و آتش نشانی و لودر و غلطک و ... رو نشونمون میدی ....
حالا که میتونی سه چرخه ات رو با فشار پدالش برونی...
حالا که زندگی وحیده و رامین شدی ...
خرسندیم که تو این 2 سال تلاش ؛ اونچه در توانمان بوده آموزش گرفتی و خرسند تر خواهیم بود که از این پس در اجتماع ؛ اختصاصی تر آموزش ببینی و بالنده تر شوی ....
اولین تنها بودن اختیاری ...
واسه آوردن توپش اصرار میکرد که تنها تو پارک رهایش کنم بدون اینکه کسی باشه که حتی نسبتی نزدیک برای تپیدن و نگرانی قلبی در اون حوالی برای دخترک دو ساله من داشته باشه و من با تمام قلبم که پیش دخترکم در زمین بازی جا موند به پارکینگ رفتم که توپ نوژا رو واسش بیارم ...

اولین خوابهای نیمه شبان بی دخالت مادر و پدر ...
شبهایی که از خواب بلند میشد و بهونه میکرد یا درد داشت یا باید به لالایی یا به مادر متوسل میشد و حالا بی هیچ واسطه ای خودش وتنها خودش به خواب میره و تمام شب رو میخوابه و البته ما ...
و از اون زیباتر اینکه گاهی منو تو بغلش میگیره و اونقدر میبوسدم و نوازشم میکنه که من به خواب برم ...!



نوشته شده توسط وحیده و رامین در شنبه 20 اسفند1390 ساعت 8:47 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
خلاصه وعده های شیر در عرض 3 ماه فوق العاده سخت به 4تا و 3تا و2تا رسید و سخت ترین مرحله از 2به1و 1به صفر بود
کلی جایزه و کلی وعده های جانانه و کلی ددر و ... این اواخر واسه اینکه وعده شیر را به صفر برسونیم فیلمهای دوره نوزادی نوژا رو از آرشیو در آوردیم و کلی روی مغز ش کار کردیم که اگه بخوای به خوردن شیر مامان ادامه بدی مثل اون موقع ها کچل میشی و دندونات هم یکی یکی میریزه و دیگه اینکه نمیتونی حرف بزنی و همش باید برای فهموندن منظورت به ما اونقع اونقع کنی و ما متوجه نمیشیم که آب یا غذا میخوای و هی میگیم چی میگی نوژا ؟ و البته یه وقتایی خیلی بهونه میکرد میگفتم چرا اونقع اونقع میکنی ؟ ؟؟؟؟؟
بلاخره اینکه خودش هم باورش شد که اگه بخواد به شیر خوردن ادامه بده دیگه نمیتونه بگه مامان یا بابا ....
هر وقت که از خوردن منعش میکردیم رو به رامین میگفت بابا ...میتونم بگم بابا یا اینکه جامپینگ میکرد و میگفت میتونم جامپینگ کنم ....!
تا اینکه آخرین وعده یک نوبتی شیری که نوژ ا خورد 90/12/08 بود و تا 90/12/12 هر چند وقتی یادش میوفتاد و زمزمه میکرد ولی تا میگفتم نه دندونات ؟؟؟و موهات چی ؟؟؟؟ دیگه نباید جامپینگ کنی دیگه نمیتونی حرف بزنی !!!.......
البته تا این تاریخ 90/12/24 که مینویسم چند باری بهونه کرده ولی تا اخم میکنم دیگه دنبالشو نمیگیره ...!!!
من موندم چطور گاهی دوستام تعریف میکنن که یک روزه یک هفته ای نی نی هاشونو از شیر گرفتن !!!!!!!!!!!!
و پرونده از شیر گیری نوژا بدون چسب زخم و رژلب و فلفل و ... بسته شد و حالا که دارم مینویسم دلم واسه تموم اون لحظه های خلوت دو تایی مون تنگ شده و گاهی فکر میکنم اگه قرار بچه دومی نباشه کاش بیشتر شیر میخورد و یه بار هم هوس کردم که اون 3 ماه سختی رو بیخیال بشم و دوباره .... که رامین مخالفت کرد ولی چقدر پروسه بزرگ شدن و بالیدن مرحله به مرحله کودکت لذت بخشه مخصوصا که در تمام اون لحظات بالیدن و عبور از تمام این مراحل خودت و فقط خودت سهیم باشی و تمام اولین های بینظیر آفرینش کودک برآمده از وجودت رو با تمام اعضا حسی و جسمی و روحی ببینی و لمس کنی ....
وقتی اولین گردن گرفتن و اولین دندون و اولین قدم و اولین کلمات کودکت رو خودت و تنها خودت در گوشه قلب و ذهن شلوغت ثبت کنی و اگر این تاریخ های تکرار نشدی و اون لحظات بینظیر رو نتونی با جسمی به نام دوربین به ثبت برسونی با دوربین قلبت به رامین نشون بدی و اونقدر پر از شعف میشی که اون لحظه ها جز شیرینترین خاطرات عمرت تا ابد ته وجود مادرانه ات باقی خواهد ماند .
نوشته شده توسط وحیده و رامین در شنبه 13 اسفند1390 ساعت 9:54 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط وحیده و رامین در جمعه 12 اسفند1390 ساعت 10:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
صبح ساعت 9 از خواب بلند شده و تا عصر ساعت 5 به معنای واقعی انرژی صرف کرده و من که بیچاره خوابم التماسش میکنم واسه خواب ...
ساعت 5 بهونه کرد و هیچ جوری نمیشد ساکت شه مگر حمام رفتن !
از حموم که خارج شدیم حدود ساعت 6:30 بود لپای گل انداخته و خسته ...
قرار شد یه کم سر و بدنمون خشک بشه بریم خرید ...
یه بستنی یخی دادم دستش و نشستیم جلوی tv دارم پشت موهاش که وز کرده با دست باز میکنم یهو تکیه داد به من و از عجایب روزگار ...
خوابید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
1 سال و 11 ماه و 10 روز بود حسرت یه همچین خوابیدنی به دلم مونده بود ...
و چقدر لذت بخش بود...
و از این صحنه عکس گرفتم که متاسفانه و متاسفانه وقتی خواستم وارد کامپیوتر کنم از عجایب روزگار ...
عکسها نبود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط وحیده و رامین در چهارشنبه 10 اسفند1390 ساعت 7:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
پشت کامپیوتر نشستم و کار میکنم ...
نوژا هم روی زمین لباساشو ریخته و بازی میکنه ...
هر کدوم توحال و هوای خودمون ...
آهنگ next میشه و سیاوش قمیشی میخونه :
یاد تو هر تنگ غروب .......................
مامان وحیده حوصله این آهنگ رو نداره پس ردش میکنم ...
نوژا این آهنگو دوست داره !!!!!!دوس داااااااااااااارم ... غروب !!!!!
البته این صحنه و این جمله تو ماشین هم زیاد اتفاق میوفته ...
دقیقا من رو یاد اختلاف سلیقه ام با بابا باقر میاندازه که من تو اوان جوانی !!! اندی کوروس !!! گوش میدادم و بابا باقر شجریان و هایده ....
چند وقته یه کلمه ای رو گاهی تکرار میکنه که اصلا و ابدا هر چی فکر میکنیم نمیتونیم رمز گشایی کنیمش ...
آندو بوتون ؟!!!!!
یعنی به کدامین زبان این کلمه معنی خاصی دارد ؟
پرسش نوژا و جواب رامین که تو پست قبلی نوشتم حالا دیگه تبدیل به یه بازی گسترش یافته ما بین نوژ ا و بابایی شده
میپرسه: مامان کوجاست ؟؟؟
رامین : واااای..... مامان رفته ددر ...( تغییر صدای رامین : باحالت ترسناک خوانده شود )
نوژا : نه نرفته ددر ...
و جوابهای نوژا دندان شکن تر شده ...
مگه نمیبینی اینجاس !!!!
شوخی نکن بابایی!!!
نوشته شده توسط وحیده و رامین در چهارشنبه 10 اسفند1390 ساعت 2:5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
خم شدم از کابینت پایین وسیله بردارم ...
اونقدر که تازگی میچسبه و دنبال منه کفر رامین رو در میاره
میپرسه: مامان کوجاست ؟؟؟
رامین : واااای..... مامان رفته ددر ...( تغییر صدای رامین : باحالت ترسناک خوانده شود )
از پشت کابینت بلند میشم و منو مشاهده میکنه
نوژا : نه نرفته ددر ...
...
...
و تا شب هر وقت منو بعد چند ثانیه دوری میبینه رو به رامین : ددر نرفته مامان ....
شب ساعت 12:47 دقیقه در حالی که یه کاسه و دو تا ملاقه و یه ظرف لوبیا و یک عدد شیر جوش گذاشته اطرافش و لوبیا بازی میکنه و منو و رامین هم حیران که چرا ایشان خواب به چشم ندارن ...
رو به رامین ... ددر نرفته مامان ... اینجاس
و به قول معروف ....س ر و ی س ت میکنم اگه بار دیگه منو دست بیاندازی آقای پدر !!!
چون خیلی خندیدم همین لحظه پستشو نوشتم ...
و خدایا این روزهاخیلی زندگی بهم حال میده چون همه چی رو رواله و داره اوضاع رو به بهبودتر میره ...
شکر هستی و کهکشان و دنیا و آدمهای اطراف و هرچی باعث این همه فراموشی لحظه های سخت زندگی میشه ....
نوشته شده توسط وحیده و رامین در پنجشنبه 4 اسفند1390 ساعت 0:58 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
توی ماشین خسته و عصبی شده و دائم گریه میکنه ...
مامان : نوژا جون بهتره گریه نکنی چون به هر حال من نمیتونم الان بغلت کنم تا برسیم خونه
نوژا : مثل آدم بزرگایی که یه غم بزرگی از پا در آورده باشدشون ... در حالی که نق میزنه ...
آخه دلم میخواد گریه کنم !!!
ساعت بابا رامین رو انداخته و شکسته ... راه افتاده و بدون توجه محل حادثه رو ترک میکنه ...
بابا رامین شاکی صداش میکنه : نوژا !؟
قبل اینکه رامین حرفی بزنه ...
نوژا با یه حالت خیلی دردناکی میگه : دستم بریده میرم چسب بخرم !!!!
در مورد یه مطلب واسش توضیح دادی و اون مطلب رو درک کرده و البته کمی هم تعجب برای اینکه تعجب و درک مطلب را اطلاع شما برساند ....
میگه : آره ه ه ه ه ه ه !!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ البته با بالا پایین بردن سر با نوسان کوتاه ...
هر کی از دور شاهد این ماجرا باشه فکر میکنه مسخرت میکنه!
دیروز رفتیم مهمونی خونه امیر علی که تقریبا هم سن خودشه ...
وحالا صبح از خواب بلند شده میگه امیرعلی کوچولوه ... میگه نونا !!!! ( تغییر صدا : بچه گونه خونده بشه )
داره خیار ( محبوب ترین خوردنی نوژاست ) گاز میزنه ...
میگه : نوژا بیا منو بخور !!! (تغییرصدا : به صورت کاملا زمخت و مردانه خونده بشه )
نوشته شده توسط وحیده و رامین در چهارشنبه 3 اسفند1390 ساعت 4:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
1 ماه مونده به تولد 2 سالگی و دوباره خاطرات دوره بارداری و اون روزی که دونستم توی وجودمی !
این روزهای وابستگی های بی انتها که تا از چشمت دور میشم مضطرب میشی و تا از چشمم دور میشی مضطرب تر میشم و در جواب این همه وابستگی فقط تو دلم میگم : خوب از وجودم جداشده 9 ماه متصل به جسم من نفس کشیده تغذیه شده و 2 ساله که نفس به نفس هم میخوابیم و لحظه های دلتنگی ؛ شیر خوردن رو بهونه خودت و خودم میکنم تا بیشتر ببوسمت و ببویمت ...
هیچ وقت ، هیچ کجا و هیچ زمانی هیچ کس را به اندازه ( تو و بابا رامین) دوست نخواهم داشت ...


دختری که این روزها صاحب همه وسایل شخصی مادر میشود ...

دختری که این روزها لحظه عکس گرفتن ژست های زیبا میگیرد



دختری که روز هاو شبهای برفی زیبایی را تجربه کرد ...


دختری که صندلی اش در همه مراحل موقع نشستن باید یاریش کند ...


دختری که ژست غول چراغ جادو را بسیار دوست میدارد ...
(ضمنا دختری که عاشق پوشیدن یک لنگه جوراب در منزل میباشد )


دختری که مثل فرشته ها میشود وقتی خاله سپیده جون واسش ادوات فرشته بودن میخره !

دختری که این روزها برای پوشیدن لباسش باید متوسل به زور یا افراد مهربانی مثل مانی شد !
( اینجا گوشه انتهایی سالن پذیرایی خونه بابا حسین است )

دختری که امسال واسه آش پختن بابا حسین جون صبح زود از خواب بیدار شد ...

وانیا شخصیتی که نوژا به هنگام بازگشت به دوران نوزادی خودش با این نام ایفای نقش میکند

مهرسا کوچولو


مانی و امیر علی و نوژا
دختری که این ماه مهمون های کوچولوی زیادی داشت و به دیدن یه کوچولوی نو رسیده رفت ...

دختری که این روزها شکر خدا سر میز صبحانه بدون جنگ و دعوا صبحانه ای مفصل میخورد ...



دختری که ایده ها و ترکیب بندی های بدیع دارد ...

دختری که وقتی از حمام با متوسل شدن به کمی خشونت خارج میشود لپ هایش این شکلی میشود ...


و دختری که بعد حمام 2 ساعته ای (به خدا) برای اولین بار مثلا پیش بند میبندد که موقع بستنی خوردن مثلا تمیز بماند !!!!!!
نوشته شده توسط وحیده و رامین در یکشنبه 23 بهمن1390 ساعت 3:27 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
امروز :
پریدن و به قول خود نوژا ( جامپینگ ) جفت پا به ارتفاع 10 سانت عمودی و 5 سانت افقی
بالا رفتن از ارتفاعات در یک چشم به هم زدن
و پاک کردن چند فایل از کامپیوتر بنده
و رقص سرخ پوستی به دور ...
و در یک حرکت جالب اظهار نارضایتی از پدر رامین گرامی که کادر تصویر مورد بحث ایشان را موقع خداحافظی بست !!!!
باز اومدی !؟؟ نم میبینم .............!!!!!!!
نوشته شده توسط وحیده و رامین در چهارشنبه 12 بهمن1390 ساعت 1:12 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
مکائونی( ماکارونی ) میخواد!!! والبته آب !
البته بگذریم که فاصله اتاق خواب تا آشپزخونه رو دستشو گرفته رو چشمای تنگ کردش به نشونه اینکه نور چشماشو میزنه !
ماکارونی گرم کردم و یه لیوان آب هم دادم دستش بعد دو جرعه آب که نوشیده ! میخوام ماکارونی بزارم دهنش روشو برگردونده و میگه ...
اووووم آبش خوشمزس !!!!!!!
واقعا که !!!! به قول رامین ما تا این ساعت کشف نکرده بودیم که آب خونمون خوشمزس !
مگه میتونی وقتی صدات میکنه : مااااامان یی لحظی بیا !!!!!( مامان یه لحظه بیا )
نری و یه لحظه نبینی بازم چه خرابکاری کرده !
قبلا هرچی میگفت و دیگران میپرسیدن چی میگه ؟ با افتخار ترجمه میکردم ! ولی این روزها یه جملات دنباله دار و با وزن و قافیه ای میگه که فکر کنم اثرات چند زبان آموزی(فارسی .ترکی .انگلیسی)با هم باشه !!!!! و البته وقتی نمیتونم ترجمه کنم خجالت زده میشم !
نوشته شده توسط وحیده و رامین در شنبه 8 بهمن1390 ساعت 5:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
عاشقتم من .... بیقراااارم ... خبر ندارد ....
عاشقم من عاشقی بی قرارم کس ندارد خبر از دل زارم ...
یه مدتی مامان وحیده وقتی شبها لالایی کم میاورد چون این آهنگ رو خیلی دوست داشت واسه نوژا میخوند !!!!!
از جلوی یه رستوران رد میشیم که نورهای چشمک زن نئونی رستوران لاس وگاس رو یادت میاره !!!!!
نوژا : بیا بیا غذااااا ........... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کلا این دخترک من بد بوسه است !!!! یعنی باید طرف کلی التماسش کنه تا یه بوس زورکی در حال فرار بده !
خونه بابا حسین موقع خداحافظی
مامان منیر رو بوسیده و راه افتاده به سمت در ورودی ... بهش میگم نوژا ! بابا حسین چی ؟؟؟؟
نوژا: با حالت اعتراض گونه ای داااااااااااااادم !!!!!!!!!!
حِسادَت یا رَشک احساسی است که هنگام کمبود نسبت به ویژگی، دستاورد یا داشتههای برتر فردی دیگر روی میدهد و فرد حسود یا میخواهد که آن را داشته باشد و یا آنکه میخواهد دیگری آن را نداشته باشد.
همچنین ممکن است حسادت از احساس عزت نفس پایین فرد ناشی شود که باعث مقایسهٔ اجتماعی نسبت به بالا خواهد شد که تصویر شخصی فرد را تهدید میکند: فرد دیگری چیزی دارد که فرد حسود داشتن آن را مهم تصور میکند.' حسادت احساسی است که بیش از همه خود شخص را آزار می دهد .
به نظر من از آدم حسود بدبخت تر وجود نداره ...
هر چند اینجا جاش نیست و دخترکم واقعا متاسفم که دارم اینجا مینویسم ....
ولی بد جوری تو گلوم گیر کرده ...
در عجبم چطور بعضی از آدم ها میتونن اینقدر دو رو و پست فطرت باشن که وقتی نیستی پشت سرت بد بد بد بد بد بد تورو بگن و تو کثافت ببرن و درت بیارن ...
ولی وقتی کنارشونی قربون صدقه خودت و بچه ات برن ولی ته وجودشون میخوان نباشی تا مورد مقایسه با اونها قرار بگیری !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط وحیده و رامین در دوشنبه 3 بهمن1390 ساعت 4:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
وحیده و رامین
14 اسفند 1388
زندگیشون با طراوت تر و زیباتر شد...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY